دختر بی همتای ما

دختر بی همتای ما

عشق کوچولوی مامان وبابا

 

 

میخوام تورو که باشی تو دم دمه نفسهام

تو لحظه های دردم محکم بگیری دستام

میخوام تورو که باشی حتی اگه نباشم

حتی اگه تو رویات خیال رفته باشم

میخوام تورو که باشی گم بشی تو وجودم

حتی وقتی نبودی من عاشق تو بودم

از تو میخوام که باشی، باشم و باشی یاور

تو لحظه هام بمونی تا دم دمای آخر

نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن 1392ساعت 3:43 توسط مامان گل ناز

بنیتای ناز مامان سلام...دختر قشنگم که به چشم برهم زدنی بزرگ و بزرگ تر شدی و خداروشکر الان یک دختر چهارساله مهربون و شاد و پر از انرژی هستی که برای داشتنت هرچه قدر هم خدا رو شکر کنم بازم کمه

این اولین پست من بعد از مدتها توی وبلاگ پر از خاطره های کودکیته ...درسته دیگه مثله سابق بهش سر می زنم و زود به زود مطلبی نمی ذارم اما خیلی برام با ارزشه و دوست دارم زمانی برسه که خودت بتونی دل نوشته های مامانی رو که با عشق برات اینجا به یادگار گذاشته بخونی و لذت ببری همون طور که گاهی خودم دلم می خواست جایی بود که می تونستم توش خاطرات روزهای کودکی خودم رو با اشتیاق بخونم...

امسال فروردین 95 برای ما با مسافرت شروع شد از دو روز قبل از سال تحویل رو خونه تهران با مامان جون و باباجون و عمه بودیم تا روز سوم عید که به همراه خانواده من و خانواده عمه الهه من رفتیم شمال که اون چهار شب واقعا بهمون خوش گذشت و شماهم که با سپهر جون با هم کلی آتیش سوزوندین و شیطنت کردین و بعد هم دوباره اومدیم تهران و تا روز یازدهم فروردین اونجا بودیم و من تازه خریدهای لباس عیدمون رو توی اون چند روز انجام دادم ! برای سیزده به در هم اومدیم اردستان و در کنار باباجون اینا و عموهای مهربون بابا امیر کلی خوش گذروندی و به این ترتیب بعد از حدود 16 روز برگشتیم سر خونه و زندگیمون ...

قبل از عید من و خاله هانی شما و سپهر جون رو شهر کودکانه ثبت نام کردیم و شروع کلاسهاتون از 16 فروردین بود  که سه روز در هفته تا پایان شهریور اونجا باید برید که خداروشکر خیلی محیط عالی و با نشاطی هست و با شوق می رین سر کلاس

سالروز تولدت هم 24 فروردین بود که چون وسط هفته بود بیست و ششم برات جشن تولد گرفتیم که برای رسیدن جشن تولدت از یک هفته قبل هروز منتظر بودی که شبش برسه و همش می پرسیدی چندتا دیگه باید بخوابم تا تولدم بشه ...امسال تم تولد گل دخترم زنبور بود که خداروشکر در کنار مهمونای عزیزمون بسیار خوب و شاد برگزار شد و شما اون شب کلی با لباس زنبوریت کیف کردی و مانور دادی

بعد از اینکه برنامه ها و کارهای تولدت تموم شد شروع کردم به تحقیق و پرس و جو راجع به پیش دبستانی خوب برای شما که در نهایت تصمیم گرفتیم بذاریمت پیش دبستانی ملل که یک روز هم برای مصاحبه رفتیم که قبول شدی و بعدش هم محیط رو از نزدیک دیدی و وقتی خودت هم علاقه ات رو به اونجا نشون دادی قرار شد همین روزا ثبت نامت کنیم تا انشالا از مهرماه وارد مقطع پیش دبستانی یک بشی ..

دختر نازم علاقه زیادی به خوندن کتاب داستان داری و هرشب هم قبل از خواب برات کتاب می خونم و تو  انقدر خوب و بادقت گوش می کنی که بعد از چندبار شنیدن خودت کتاب رو از حفظ می خونی مخصوصا کتابهایی که به صورت شعر نوشته شده رو خیلی دوست داری و بهترین شنونده قصه هات بابا امیره که وقتی می خوابه می ری کنارش و کلی کتاب داستان براش می خونی  دختر مهربونم... عزیزدلم خیلی زیاد دوستت داریم و بهت افتخار می کنیم گل قشنگم..

و حالا چندتا عکس از تولد 4 سالگی بنیتای نازم

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 ارديبهشت 1395ساعت 1:52 توسط مامان گل ناز

اول سلام به عروسك خانوم قشنگم كه ماشالا ديگه خانومي شده براي خودش و دوم عذر خواهي براي اينكه خيلي وقته وبلاگش رو به روز نكردم و حتي نتونستم يه سري به وبلاگ دوستاي مجازيش بزنم و از حالشون باخبر بشم ..چون واقعا عکس گذاشتن تو اینستاگرام و ...با موبایل خیلی راحت تره تا وبلاگ که احتیاج به کامپیوتر داره برای عکس گذاشتن...ولی بالاخره دلم نمی یاد اینجا رو تعطیل کنم حتی اگه دیر به دیر بیام!! حالاهم كه اومدم بايد كلي مطلب و خاطرات عقب افتاده رو بنويسم 

اول از تابستون شروع کنم و اينكه دوماه مرداد و شهریور ماماني اومده پيشمون با كلي سوغاتي هاي خوشگل مخصوصا واسه شما كه حسابي دوستشون داشتي ..توي اين مدت دوبار مشهد رفتيم و در كنار فاميل مادري بوديم ...هفته دوم شهريور هم كل دكوراسيون خونه رو عوض كرديم از مبل و پرده گرفته تا كناف كاري و كاغذ ديواري ،كه واقعا كار طاقت فرسايي بود و بازم دست باباجون علي درد نكنه كه دوشبانه روز تو رو برد خونشون تا ما بتونيم بهتر به كارامون برسيم ...خلاصه كه تا بياد خونه كامل جمع و جور بشه و به حالت اول برگرده يك ماه طول كشيد كه البته نتيجه خداروشكر كاملا رضايت بخش بود و خستگي مون رو به در برد

بعد از رفتن ماماني كه نزديك مهرماه بود من و بابايي تصميم گرفتيم شمارو كم كم وارد اجتماع كنيم و چون نمي خواستم براي شروع جايي بذارمت كه هروز مجبور باشی بيرون بري بعد از كلي پرس و جو باشگاه تخصصي كودك ثبت نامت كرديم كه هدفش ورزش بر پايه بازي هست که دوروز در هفته  و روزي دوساعته كه خداروشكر باشگاهت رو خيلي دوست داري و از روز اول اصلا بهونه گیری نکردی و راحت با محیط  جور شدی ..چون خودم با ماشين مي برم و مي يارمت براي اون تايمي كه شما كلاس هستي خودم هم باشگاه ورزش ثبت نام كردم كه همزمان باشما مي رم و از این قضیه خداروشکر هردو راضی هستیم!

بنيتاجونم بعد از اينكه خونه مون رو درست كرديم توي اتاق خودت مي خوابي و اين واسه من باور كردني نبود كه روزي تو حاضر بشي توي تخت خودت تنهايي بخوابي اما انگار عوض کردن اتاقت ، كاغذ ديواري صورتي و نور مخفي اتاقت هم كه صورتيه سبب شد تو علاقمند بشي براي اينكه توي اتاق خودت بخوابی ...راستی از اول تيرماه ديگه با پوشك شب هم خداحافظي كردي و خداروشکر بیشتر از دوسه بار شبا جاتو کثیف نکردی حالاهم که ماشالا اينقدر خودكفا و مستقل هستي كه دوماهي مي شه خودت دستشويي مي ري و ديگه نميخواي من بشورمت و اتفاقا خيلي هم خوب از پسش براومدی !

دیگه اینکه آخرين دندونت خيلي دير در سن سه سال و سه ماهگيت دراومد كه بعد از اون غذاخوردت خيلي بهتر شده ...خداروشكر اكثر خوراكي ها رو دوست داري و بد غذا نيستي ،جالب اينكه به تنها صبحونه ای که خیلی زیاد علاقه داری کره و حلوا ارده هست و از غذاها علاقه زیادی به میگو داری، جوری که واسه آماده شدنش تحملت هم كمه عزيز دلم ! همچنان شير توت فرنگي خيلي دوست داري و علاقه اي به خوراكي هاي شيرين مثله كيك و بيسكوييت نداري ولي چيپس سركه نمكي از تنقلات مورد علاقته كه البته خيلي كم برات مي خرم

این روزا علاقه ات به سی دی های کارتون بیشتر شده و کارتون دورا ، میکی موس و توت فرنگی کوچولو رو خیلی دوست داری ولی خداروشکر اهل بازی با تبلت نیستی و بیشتر دوست داری با عروسکات بازی کنی یا نقاشی بکشی

خلاصه بگم که خیلی عزیزی خیلی شیرینی و خیلی زیاد دوستت دارم نفسم

*****

حالا هم چندتا عکس از بنیتا عسلم

حرم امام رضا شهریور 94

 

 

یه روز عصر در خانه بازی ثنا

 

اولین روزی که باشگاه رفتی

 

بنیتا و همبازی های کوچولوش

 

عکسای مهر ماه که با خاله زهرا و عمو هادی و پارسا کوچولو رفته بودیم چادگان

 

 

 

 

 

اینم چندتا عکس قشنگ از ژستای خانومی

 

 

 

 

نوشته شده در يکشنبه 17 آبان 1394ساعت 18:3 توسط مامان گل ناز |

بنیتا جون مامان  سلام...روز دختر با چندروز تاخیر مبارک دختر بی همتای من گل قشنگم 

جریان مسافرت شمالمون برمی گرده به ماه تیر که امسال هم مثله سالهاي گذشته چندروز مونده به عيد فطر با خانواده و عموهاي باباراهي سفر شمال و ويلاي عمو نصرت شديم ...با اين تفاوت كه  نسبت به سالهاي پيش هوا بسيار خنك تر و حتي رو به سرد بود كه در اوج گرماي تابستون اون يك هفته ما هواي نسبتا زمستوني رو تجربه مي كرديم ...

دخترم يك روز براي ديدن يك آبشار زيبا كه ما تا حالا نرفته بوديم راهي جنگل شديم و ماشالا شما انقدر زبر و زرنگ بودي كه قشنگ پا به پاي ما تو جنگل و از ميون راههاي دشوار گذر مي كردي و اصلا خسته نمي شدي و بعد از كلي پياده روي رسيديم به آبشار كه شماهم مثله ما از ديدن طبيعت بكر و اون آبشار زيبايي كه تو دل جنگل بود لذت مي بردي و خوشحال بودي ...مردا كه همه كلي توي آب سردش آب تني كردن و ماهم كلي عكس گرفتيم كه البته چون مسير انتهايي آبشار خيلي ناهموار و ترسناك بود تو در كنار زن عمو پايين موندي و توي رودخونه آب بازي مي كردي ...خوردن چاي آتيشي و خربزه در اون طبيعت زيبا هم واسه خودش خيلي صفا داشت!

امسال ولي يكم ترسو شده بودي وبرعكس سال قبل از سگ ها مي ترسيدي و نمي رفتي كنارشون حتي با ديدن گاو و گوسفند هم پا به فرار مي ذاشتي و فقط دوست داشتي از دور نگاهشون كني ..ولي در كل هنوز بازم شجاع تر از مامانتي عزيزم!

خداروشكر سفر بسيار خوبي بود و به هممون خوش گذشت و درست روزي كه تصميم به برگشت داشتيم بارون شروع شد كه يك شبانه روز كامل شديد مي باريد جوري كه جاده بسته شد و ما يك روز بيشتر مونديم تا اوضاع به حالت عادي برگرده و اين هم جزو جذابيت هاي نادر سفرمون بود كه تا به حال تجربه نكرده بوديم

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد 1394ساعت 2:35 توسط مامان گل ناز

بنیتا جون مامانی بعد از مدت ها تصمیم گرفتم به نی نی وبلاگ سری بزنم و تو وبلاگت مطلبی بذارم ..شما ماشالا داری روز به روز بزرگ تر می شی و البته در کنار خانوم تر شدنت شیطنت هات مدلش فرق کرده و اهنوزم مثله سابق توانایی بهم ریختن کل خونه رو در عرض چند دقیقه داری !!

دختر نازم دیگه خیلی مستقل شدی ..خودت به تنهایی غذا می خوری ، لباسهات رو عوض می کنی و بدون تذکر من خودت دستشویی می ری ..عاشق کارتون ماجراهای میکی موس ، خرس های مهربون و توت فرنگی کوچولو هستی و تمام سی دی هات رو می شناسی و بلدی بذاری ...توی خونه باهات انگلیسی کار می کنم و توی این حدود یک ماه  50 تا کلمه بلد شدی و خودت هم خیلی مشتاقی همش می پرسی معنی انگلیسی فلان چیز چی می شه و من نمی دونم چه زمانی برای کلاس زبان رفتن مناسبته چون هرکسی یه چیزی می گه واسه همین دودل شدم...

ماه پیش با خاله هانی شما و سپهر جون رو بردیم دوتا مرکز تخصصی کودک که یکیشون که خیلی عالی و معروفه و من دوست دارم بری اونجا زیر چهار سال ثبت نام نمی کرد ولی تو خیلی دوست داشتی و سریع رفتی بین بچه ها و مشغول بازی شدی ...

این هفته ها برنامه زندگیمون به یک منوال روتینی می گذرن... روزها که گرمه من و شما توی خونه وقت می گذرونیم و شبها با بابایی اکثرا بیرونیم یا می ریم پارک و شهر عجایب یا خونه باباجون و گاهی خونه عمو حشمت یا عمو اینا خونه ما ...و اینها بهترین تفریحاتی هستن که می تونه روحیه ات رو شاد کنه

خلاصه که واسه خودت کلی خانوم شدی و دیگه کاملا همدم مامان شدی و با تکیه کلامهای بزرگونه و شیرین زبونی هات کلی دلبری می کنی ..البته در کنار این ها گاهی هم لجباز و یه دنده می شی که اونم انشالا درست می شه !!

*****

چندتا عکس از دوتا گردش اخیرمون :

یک روز عصر با زن عمو و الهه جون رفتیم میدان نقش جهان  که شما کلی شیطونی کردی ..دیدی بچه ها توی استخر وسط میدون آب بازی می کنن تو هم رفتی تو آب و مشغول بازی شدی ..بعدم گفتی بریم سوار اسب بشیم که چهارتایی سوار درشکه شدیم و شما کلی ذوق کردی

 

 

 

 

هفته پیش هم با دایی رضا و خاله نسیم یک سفر یک روزه به آبشار سمیرم داشتیم که کاملا بدون برنامه ریزی و یک دفعه ای بود ولی خیلی خوش گذشت مخصوصا  تو که عاشق آب و آب بازی هستی کلی کیف کردی و هم اینکه اونجا یک چادر مسافرتی هم زدیم که خیلی دوست داشتی و همش می گفتی اینجا خونه منه ....

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد 1394ساعت 17:44 توسط مامان گل ناز

دختر خوشگل مامانی هفته گذشته یعنی وقتی شما دقیقا سه سال و دو هفته ات بود من و بابایی طی یک برنامه ریزی چند ساعته تصمیم گرفتیم بریم جزیر کیش ..بنابراین یک تور خوب گرفتیم و برای چهار شب عازم کیش شدیم...این اولین مسافرت شما به کیش و دومین سفر من و بابایی بود که اولیش هم ماه عسلمون بود !

خداروشکر سه تایی خیلی بهمون خوش گذشت و در این چهارشبانه روز هم هوا بسیار خوب بود و هم کیش خلوت بود  و هم هتلمون خیلی تمییز و عالی بود ..شما و بابایی دوروز دریا رفتین و شنا کردین ،یک روزش رو هم کشتی آکواریوم رفتیم که موسیقی زنده داشت و شما کلی دست زدی و رقصیدی و ماهی ها رو از طبقه پایین که شیشه ای بود می شد دید که اولش می ترسیدی و فکر می کردی ماهی ها بهت می خورن ! هرشب هم دوسه ساعتی می رفتیم لب ساحل که یک شبش موتور شارِژی کرایه کردیم که شما خیلی کیف کردی و شبای بعدی برات سه چرخه می گرفتیم و یک ساعت واسه خودت بازی می کردی ...یک شب هم کشتی نوید دریا با موسیقی زنده رفتیم که خیلی عالی و شاد بود ...عصرا هم مشغول پاساژ گردی می شدیم که چون کالسکه ات رو برده بودیم خیلی راحت تر می شد خرید کرد ..هرشب هم قرعه کشی توی یکی از بازارها انجام می شد که باباامیر یک شب برنده یک بن خرید سی هزار تومنی شد که من برات یه آلبوم عکس خوشگل خریدم !

در کل مسافرت بسیار خوبی بود و خداروشکر به شماهم کلی خوش گذشت دختر خوش سفر و مهربون مامانی..

حالا بریم سراغ عکسها:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394ساعت 15:30 توسط مامان گل ناز |

در ستاره بارانِ میلادت
میان احساس من
تا حضور تو
حُبابی است از جنس هیچ
از دستان من
تا لمس نگاه تو
آسمانی است به بلندای عشق
جشن میلادت را به پرواز می روم
دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها
آسمانی که نه برای من
نه برای تو
که تنها برای “ما” آبیست

 

بنیتا ،دختر بی همتای مامان و بابا امروز سه ساله شدی گل قشنگم ....سه سال از آمدنت به زندگی ما گذشت و در این مدت عشق ما به تو هروز عمیق تر و زیباتر شد ...تا جایی که دیگر حتی تصور بی تو نفس کشیدن محال و بودن در هوایی که نفسهای تو در ان نباشد ناممکن است ...زیباترین گل هستی در باغچه زندگی برایت بهترین تقدیر و خوش ترین روزها را از خدای مهربان آرزومندم

*****

امسال جشن تولد سه سالگیت با حضور مهمونای عزیزمون سیار عالی برگزار شد و خستگی چند هفته ای تدارک تولد رو از تنمون در آورد...خداروشکر شماهم خیلی خوش اخلاق و خنده رو بودی و این اولین سالی بود که با ذوق و شوق منتظر رسیدن روز تولدت بودی و به خاطر همین کلی رقصیدی و شاد بودی قشنگم..

تم تولدت مینی موس بود که مثله دوسال پیش زحمتش رو "‌موسسه زنگ تولد " کشید و برای ست کردن بقیه وسایلش هم خیلی گشتیم  تا جور شد...و ما همه این کارها رو فقط به عشق تو انجام دادیم دلبندم

 

مینی موس کوچولوی خوشگل ما :

 

 

 

 

تزیینات تولد :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

میز شام :

 

 

 

 

کیک تولد :

 

 

 

کادوهای تولد در ادامه مطلب

 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 24 فروردين 1394ساعت 14:28 توسط مامان گل ناز |

دختر بی همتای مامانی سلام

خداروشکر سال جدید با خوشی شروع شد و تعطیلات عید هم در کنار خانواده و دوستان با سلامتی و روزهای خوب گذشت ...به شماهم که کلی خوش گذشت عشقم این تعطیلات

امسال موقع سال تحویل خونه بابای من بودیم و در کنار دایی هات سر سفره هفت سین نشستیم  

قبل از رفتن هم چندتا عکس از سفره هفت سین خونمون گرفتیم

روز اول عید بعد از ظهر هم وسایلمون رو جمع کردیم که با مامان جون و باباجون بریم تهران ...قبلش رفتیم نطنز خونه مادربزرگ بابا امیر برای عید دیدنی که همه فامیل مادری بابا امیر هم اونجا بودن و شب موندیم و فرداش با مامانجون و باباجون رفتیم تهران و تا اخر هفته تهران بودیم خداروشکر خوب بود و بهمون خوش گذشت

جالبه تهران به شدت هوا سرد شده بود و از بارون و برف و تگرگ همه رو دیدیم ...یه روز که رفتیم امامزاده داوود که جاده زیبایی داره و کلی از طبیعت لذت بردیم کلی هم برف اومد همون روز و من همش می ترسیدم شما یک سرمای بدی بخوری از بس شیطونی می کردی و تو ماشین نمی نشستی ولی خداروشکر مریض نشدی فدات شم 

 

یک شب هم رفتیم مرکز خرید کورش و چون نبرده بودمت و تو خونه پیش بابایی و باباجون بودی از اونجا برات بادکنک توییتی خریدم که تا دیدی عاشقش شدی و شبا دوست داشتی بغل خودت بخوابونیش !!

یک روزم رفتیم تجریش و شما بیشتر تو کالسکه نشسته بودی و خیلی خانوم بودی عزیزدلم

پنجشنبه عصرهم از تهران حرکت کردیم به سمت اصفهان که بعد وسط راه تصمیم گرفتیم با مامان جون اینا بریم اردستان چند تا عید دیدنی هامونم بکینم و فرداش بریم اصفهان ...

اصفهان هم مشغول عید دیدنی و اینا بودیم و یک شب هم پسردایی بابایی و خانومش و باران کوچولو که تهرانن اومدن خونه ما و شما و باران جون باهم بازی کردین ،نقاشی کشیدین و شب خوبی بود..

دهم فروردین سالگرد عروسی من و بابایی بود که خیلی شب خاطره انگیزی شد برامون چون از عصرش رفتیم بیرون و کلی اتفاقات جالب و ناجالب !افتاد برامون که سبب شد خاطره انگیز بشه

سیزده بدر رو اردستان بودیم و با مامان جون و باباجون اینا رفتیم باغ عمو حشمت و خیلی خوش گذشت بهت عزیزم مخصوصا چون کلی خاک بازی ! وکلی فرقون بازی کردی..

 

 

 

سیزدهم شب برگشتیم اصفهان و روز چهاردم هم با فامیلای من رفتیم باغ دختر عمه من که دیگه اونجا هم کلی خوش گذروندی چون سپهر و آوین هم اونجا بودن و مخصوصا با سپهر خیلی جوری و همش مشغول بازی کردن بودین کلی سه چرخه بازی کردین و جالبه هرکدوم سوار سه چرخه اونیکی بود از اول تا آخر و بیشتر از همه آب بازی کردین لب استخر که همش نگران سرماخوردگیت بودم که بازم خداروشکر به خیر گذشت!

//

////

و این بود از تعطیلات عید نوروز ما ....

پانزدهم فروردین هم سالگرد عقد من و بابایی بود که بازم رفتیم بیرون سه تایی و واسه خودمون خوش گذروندیم !و حالا دیگه نوبت تولد دختر بهاری مون و عزیز دل ماست که قراره آخر همین هفته برات جشن تولد بگیریم و البته چند وقتیه درگیر کاراش هستیم که ایشالا به خوبی برگزار بشه و شما برعکس دوسال گذشته که چیزی از تولد نمی دونستی کلی ذوق داری و همش می گی کی تولدم می شه عسلم...

/

و رویای ما به حقیقت پیوست ، قلبهای ما به هم پیوست و زندگی آغاز شد…
به تو رسیدم در اوج آسمان عشق ، این بود قصه ی من و تو و سرنوشت….
تو آمدی و دنیا مال من شد ، همه ی انتظار و دلتنگی ها و غصه ها تمام شد
تو آمدی و عشق آمد و پیوند ما در کتاب عشق ثبت شد….
باور نداشتم مال من شده ای ، لحظه ای به خودم آمدم و دیدم همه زندگی ام شده ای
عشق معجزه نیست ، حقیقتیست در قلب ها که پنهان است

نوشته شده در يکشنبه 16 فروردين 1394ساعت 12:50 توسط مامان گل ناز |

دختر مامانی ..عزیز دلم نزدیک ماهگرد سی و چهارم هستی و فقط دوماه به تولد سه سالگیت مونده و این گذر زمان واقعا باور کردنی نیست ...چند روز پیش مشغول خوندن پست های اول وبلاگت بودم و از اینکه می دیدم توی دوسال و خورده ای تو از یک نوزادی که قادر به هیچ کاری نبود تبدیل شدی به این دختر مستقل و شیرین زبون جز شکر خدای مهربون چیزی به ذهنم نرسید و از اینکه تو فرشته ناز رو در کنارم دارم ازش ممنونم ....

این روزها و شبای زمستون نه چندان سرد که نه با برف همراهه و نه بارون و چیزی جز آلودگی هوا برامون نداره ..فقط باعث می شن آدم دلش بگیره و بیشتر از خودمون به حال شما بچه های بی گناه که مثله ما دفتر خاطرات زمستونتون پر نیست از ذوق شبایی که به عشق اومدن برف به صبح می رسیدن و نقشه هایی که برای ساختن آدم برفی و سر خوردن رو برفا با بچه های کوچه می کشیدیم و یا حتی خریدن چترها و چکمه های تا زیر زانو به عشق اومدن بارونهای سیل آسا ...

بنیتا خوشگلم فعلا بیشترین سرگرمیه زمستونت شده شهربازی سرپوشیده که کلی دوست داری و به خاطر همین هفته گذشته رو که تهران بودیم یک شبش رو با بهاره جون و عمو علی رفتیم مرکز خرید کوروش که نزدیک خونمونه و بسیار شیکه طبقه بالاش هم شهربازی داره که شما رو بردیم اونجا کلی وسیله سوار شدی و البته به ما چهارتاهم بد نگذشت و چندتا بازی کردیم !!بعدم کلی تقدیر و تشکر کردی از عمو علی که تورو آورده شهربازی عزیز مهربونم

واژه دوستت دارم شده پرکارترین لغت این روزات و  این شامل تمام کسایی می شه که بهشون تعلق خاطر داری ...در طول روز صدبار دستای منو و بابایی رو بوس می کنی و تشکر می کنی برای هرچیزی که تورو خوشحال کنه ...فدات بشم که روح بزرگی داری کاش مهربونیت با خودت بزرگ بشه و قلبت همیشه مثله الان پاک و بی آلایش بمونه دختر نازم

 

اینم چندتا عکس از ماهی که گذشت :

حیاط خونه باباجون علی

 

بنیتا در حال ورزش کردن

 

فدای ژستات بشم!

 

شهربازی ژوپیتر مرکز خرید کورش

بنیتا و بهاره جون

دوباره پیشی شدی عشقم !

عاشق لبخند نازتم

 

نوشته شده در سه شنبه 21 بهمن 1393ساعت 19:10 توسط مامان گل ناز |

دختر ناز و قشنگم بنیتای مهربونم 33 ماهگی مبارک دلبندم...

خداروشکر انقدر دختر خوبی هستی و انقدر خانومی که روزها بهترین لذت زندگیم وقت گذروندن با تو و کیف کردن از شیرین کاری ها و شیرین زبونی های تو شده...و قشنگ حس می کنم هرچی بزرگتر می شی انگار حرفای بیشتری باهم داریم و علاقه منم به تو روز به روز بیشتر می شه دختر عزیزم...

این ماه پر بود از عدد 3 برای ما...تولد 30 سالگی من ، 33 ماهگی شما و 3 ماه تا تولد 3 سالگیت !!

عزیزدلم کلی شعر  بلد شدی و تا توی ماشین می شینی آهنگارو زیر لب برای خودت می خونی و من و بابایی بهت می خندیم که می ری تو حس‌!

تا عدد 12 رو بلدی بشماری و رنگای آبی ، سبز، قرمز ، زرد ، بنفش ، صورتی ، مشکی و قهوه ای رو می شناسی ...کارتهای صد آفرینت رو همه رو بلدی به غیر از مشاغل و بعضی حیوانات که اونا رو کم کم یاد می گیری

علاقه مندی های این روزات یکی اینه که نی نی کوچولو بشی و ادای نی نی ها رو در بیاری ! دوم اینکه بری سر لوازم آرایشی من و باهاشون بازی کنی و از بینشون خیلی به سایه و رِژ علاقه داری !!

علاقه عجیبی به دیدن کارتون پیدا کردی و هر چندروز یک بار بیرون که بریم یک سی دی کارتون برات می خریم ولی از همه بیشتر کارتون خرسهای مهربون و میکی موس رو دوست داری

عاشق سرزمین عجایب هستی و تقریبا هر دو هفته می بریمت که زیاد هم عادت نکنی ..

از خوراکی ها عاشق شیر توت فرنگی شدی و دیگه دوست نداری شیر خالی بخوری و بابایی خیلی ذوق می کنه وقتی می یای پیشش می گی بابا یادم رفت بهت بگم شیر توت فرنگی برام بخریا !!از میوه ها عاشق لیمو شیرین و نارنگی هستی و از غذاها ماکارونی و مرغ رو بیشتر دوست داری  

و حالا چندتا عکس از روزهای اخیر :

عروسک خوشگلم

 

شهر عجایب

 

ژست جدید بنیتا خانوم وقتی نی نی کوچولو می شه !

 

این خانوم خوشگله سحر کوچولوئه دختر همکار بابایی که هفته پیش مهمون ما بودن

 

این عکس چندماه پیشه که بنیتا جونم تو رستوران یه پیشی خوشگل شد

وقتی میخندی انعکاس لبخندت می افتد در آسمان

ستاره ها را عروس میکنی

صدایت نیز همان صدای پاک بهار است که به گوش می رسد

سفر به حوالی تو چه حس خوبیست... ای خنده ی عشـــــق

 

نوشته شده در چهارشنبه 24 دی 1393ساعت 13:10 توسط مامان گل ناز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 16 آذر 1393ساعت 12:29 توسط مامان گل ناز |

بنیتا عزیز دل مامان ...دختر کوچولوی نازم

خداروشکر روزها به آرامی سپری می شه و تو گل قشنگ من داری روز به روز عاقل تر و شیرین زبون تر می شی ..این روزا علاقه زیادی به مامان بازی پیدا کردی..گاهی مامان عروسکات می شی بهشون شیر می دی و پوشکشون رو عوض می کنی اما بیشتر علاقه داری من نی نیه تو بشم و تو مامانم بشی و جالبه خیلی هم به این شخصیت بچه گونه من علاقه داری چون همش می گی مامان نی نی شو !!!منم عاشق شخصیت مادرانه توام دقیقا کارایی که من باهات می کنم و رفتارای منو تقلید می کنی و من توی همین بازی کردنا خیلی خوب می فهمم ایرادها و محاسن رفتارم باتو رو....

و اما مهم ترین خبر این پست اینه که متاسفانه باید بگم ما در پروِژه جدا خوابوندنت در اتاقت با وجودی که نزدیک به سه ماه رو بدون هیچ مشکلی پشت سر گذاشته بودیم با شکست روبرو شدیم...چون شما الان نزدیک به دوهفته می شه که شبا چندین بار بیدار میشی و توی تختت شروع می کنی به گریه کردن و تا می یام بالای سرت می گی مامان چرا منو تنها گذاشتی و هرچی توضیح می دم من همین اتاق بغلی ام و همش بهت سر می زنم فایده ای نداره و باز دوساعت بعد صدای گریه ات می یاد ...به همین خاطر هم روزا خیلی بی حوصله و عصبی شده بودی ..اما دیگه دو سه شبیه که با مشورت بزرگترا تصمیم گرفتیم دوباره یه مدتی بیاریمت پیش خودمون و جالبه که با آرامش تا صبح می خوابی و روزا هم شدی همون بنیتای خوش خنده خودمون و از این قضیه بابا امیر که خیلی راضیه و می گه همین که صدای نفسش می یاد آدم عشق می کنه !!....حالا امیدوارم عادت نکنی به این روش و بعد از یه مدت دوباره راضی بشی بری توی تخت خودت قشنگم !

این روزا عاشق دیدن فیلم عروسی ما شدی و روزی ده بار سی دی عروسی رو می ذاری و تا آخرش رو با علاقه نگاه می کنی و گاهی وقتا می پرسی پس من کجام ؟!

هفته گذشته برای تاسوعا و عاشورا رفتیم اردستان ...کلی هیئت دیدیم و دسته های زنجیر زنی که رد می شدن توهم همراه باهاشون سینه می زدی ..خانواده عمو حشمت هم اومده بودن و تو دیگه حسابی بهت خوش گذشت و نمی خواستی از پیششون بری..

همین هفته هم رفتیم دندان پزشکی و دومین نوبت فلوراید تراپی رو هم انجام دادی..اولش که به هیچ عنوان راضی نمی شدی دهنت رو باز کنی و تا دکتر می یومد سمتت گریه می کردی اما بعدش دکتر انقدر قشنگ باهات حرف زدن که نه تنها راضی شدی دهنت رو باز کنی که به دکتر می گفتی خیلی دوست داشتم به دندونام شکلات زدی که خراب نشن!

خداروشکر آب زاینده رود رو هم باز کردن و باهم چند باری رفتیم لب آب و توهم مثله آدم بزرگا می شینی به رودخونه با علاقه نگاه می کنی و گاهی هم با ماشین از روی پل ها که رد می شیم می گی ببین مامان آب رو باز کردن و ذوق می کنی !!!

یه اتفاق جالب هم توی راه داریم که ایشالا اگه عمری بود در پست بعدی با عکسهاش می یام !

نوشته شده در چهارشنبه 21 آبان 1393ساعت 0:21 توسط مامان گل ناز |

دو سال و نیمه شدی دختر نازم و من هنوز باور ندارم 30 ماه از روزی که برای اولین بار چشمان زیبایت را به رویم گشودی گذشته باشد....می ترسم با این عجله ای که زمان برای بزرگ شدنت دارد یک آن چشم باز کنم و نوزاد زیبارویم را در لباس عروس ببنیم !!و ندانم برای این گذر لحظه های ناب کودکیت باید بگریم یا برای رسیدنم به آرزویم که بالنده شدن فرزندم بوده باید بخندم....نمی دانم

فقط می خواهم در این لحظه که برای تو می نویسم بدانی تو زیباترین و سخت ترین تجربه زندگی من هستی که مانندش را با هیچکسی در این دنیا نچشیدم ..اینکه هروز با صدای نفسهایت ،خنده هایت و بوسه هایت عشق را روح تازه ای می بخشی و در کنارش برای بزرگ شدنت.. بالغ شدنت هروز باید یک جمله را هزار بار تکرار کنم و تو باز از روی کنجکاوی و شیطنت کار خودت را بکنی وجان مرا به لب برسانی ....و این تجربه سخت شیرین جز از فرزند و پاره تن از چه کسی بر می آید؟!

****

عشق کوچولوی من خیلی وقته توی وبلاگت برات چیزی ننوشتم مخصوصا از کارات و حرفات اما اینبار به بهانه 30 ماهگی برات می نویسم ....اینقدر عاقل شدی که حد نداره و در همون حد بسیار شیطون و بازیگوش که این بستگی به روزی داره که شروع می کنی یک روز مثله خانوما به حرفام گوش می دی و من کیف می کنم دخترم فهمیده شده و یک روز انقدر شیطونی می کنی و از دیوار راست بالا می ری که فقط دوست دارم یکی بیاد ببرتت گردش تا من استراحت کنم ...

از رفتارهای خوبت اینه که خیلی اجتماعی هستی و هرجا بریم غیر ممکنه بد قلقی بکنی با همه جور می شی و واسه خودت سرگرمی ایجاد می کنی ...دیگه اینکه به تمییزی خودت اهمیت می دی چیزی بخوری می گی دستامو بشور و همچنان به حمام رفتن علاقه زیادی داری ..اینکه زیاد اهل بیرون رفتن نیستی و خونه رو بیشتر دوست داری با اینکه کم پیش می یاد تو خونه باشیم اما اصلا بهونه بیرون رفتن نمی گیری ....وقتی می ریم خرید برای هیچ چیزی بد اخلاقی نمی کنی و دلت چیزی نمی خواد ...خوراکی هات رو با بقیه سهیم می شی و اصلا شکمو نیستی...روزی هزار بار من و بابایی رو بوس می کنی ..می گی خیلی دوستت دارم ها...یا می گی خیلی روانیتم !!در کل به کسایی که دوستشون داری راحت ابراز علاقه می کنی به خاطر همینم خیلی همه دوستت دارن مهربونم...

ولی عزیزم در کنار این اخلاقای خوب..رفتارهای بدی هم داری که امیدوارم کمی که بزرگ تر شدی از سرت بیفته : توی بازی با همسن و سالای خودت خیلی تک رو و قلدری !دوست داری مالکیت همه اسباب بازی ها با تو باشه و با کسی تو بازی شریک نمی شی ..با هیچ چیزی خیلی سرگرم نمی شی و دوست داری هر وسیله ای رو بیاری و باهاش کمی بازی کنی و سریع بری سر یک بازی دیگه ...و من از بس توی خونه مشغول تمیز کاری و جمع کردن وسایل از جلوی دست تو بودم که تصمیم گرفتم در اتاق ها رو قفل کنم و حالا خودت داری یاد می گیری وقتی با چیزی بازی کردی باید ببریم سرجاش بذاری و بعد یک وسیله جدید بیاری...حاضر نیستی بدون یادآوری من دستشویی بری و خیلی خودت رو نگه می داری به خاطر همین اکثرا چند قطره که خودت رو خیس می کنی زود می گی دستشویی دارم و من هرچی می گم زودتر بگو بازم به گوشت نمی ره !!هنوز هم شبها پوشک می شی و نتونستم از پوشک شب بگیرمت چون دلم نمی یاد توی خواب بیدارت کنم خودت هم نمی تونی تاصبح خشک باشی که امیدوارم تا 3 سالگی این مشکل برطرف بشه ...کمی لجباز و یک دنده ای که اقتضای سنت هست ولی خودت می دونی در عینی که زیاد دوستت دارم اصلا تحمل لوس بازی و رفتارهای بدت رو ندارم و باهات جدی برخورد می کنم ..واسه همین ازم حساب می بری و تازگی ها بابایی شدی و شکایت منو پیش بابایی می کنی و می گی مامان دعوام کرد یا می گی مامان گفته اگه حرف بد بزنم فلفل می ریزه توی دهنم !!!

توی این ماه دوتا دندونای نیش پایینت باهم در اومد و تازه شده 16 تا دندون !!

دوماهی می شه به قصه شنیدن قبل از خواب علاقه پیدا کردی و چون خیلی قصه بلد نیستم شخصیت های تخیلی رو در قالب داستان برات می گم که خیلی بهشون علاقه داری و وقتی جایی بریم برای بقیه هم با زبون شیرینت این قصه ها رو تعریف می کنی !

علاقه زیادی به گردگیری کردن داری و تا می بینی من جارو می کشم توهم دستمال و اسپری می یاری و می گی منم برات گردگیری کنم مامانی

این روزا مثله یک دستگاه کپی تمام حرفها و کارهای مارو به ذهنت می سپاری و دقیقا سر وقت خودش تحویلمون می دی عزیزم و حالا می فهمم معنی بچه ها می بینند بچه ها تکرار می کنند چیه....

دیگه مثله قدیما همش دوربین دستم نیست تا ازت عکس بگیرم بیشتر الان فیلم ازت دارم عشقم ولی برای خالی نبودن عریضه عکس هایی از این چندوقت اخیر برات می ذارم :

 

 

 

 

 

 

 

خوشبختی

 همین در کنار هم بودن هاست

  همین دوست داشتن هاست

 در آغوش گرفتن هاست

خوشبختی

 همین لحظه های ماست

  همین ثانیه هایی ست

  که در شتاب زندگی گم شان کرده ایم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر 1393ساعت 2:55 توسط مامان گل ناز |

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 15 شهريور 1393ساعت 13:04 توسط مامان گل ناز |

بنیتای خوشگل و شیرین زبونم ، روز دختر با کمی تاخیر مبارک گل دختر قشنگم  امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی عزیز دل مامانی...

از اونجایی که خیلی آب بازی رو دوست داری امسال تابستون چندین بار موقعیت پیش اومد که حسابی آب تنی کنی و لذت ببری ..اینم از عکساش :

این اولین مایویی هست که برات خریدیم و خیلی هم دوستش داری و گاهی تو خونه هم می گی تنت کنم !

***

این استخر بادی خودته که بردیمش خونه باباجون علی و چندساعت توش بازی کردی

***

این حوض خونه باباجون رحمته که هر سری می ریم اونجا سوار لاک پشتت می شی و کلی بازی می کنی

***

این استخر سپهر جونه توی باغشون که یک روز رفتیم اونجا و تو و سپهر باهم بازی کردین و خداروشکر بهتون خوش گذشت

***

این استخر عمو حشمت ایناست که برده بودن توی باغشون و تو یکبار رفتی توش و خیلی بهت خوش گذشت 

***

بابا امیر هم که دیده اینقدر استعدادت توی یادگیری شنا بالاست قرار شده از این به بعد گاهی با خودش ببرتت استخر تا ایشالا شنا رو کم کم یاد بگیری عزیز دلم

 

نوشته شده در يکشنبه 9 شهريور 1393ساعت 15:07 توسط مامان گل ناز |

دختر عزیزم...بنیتای گل مامان

بعد از اینکه از مسافرت شمال برگشتیم یک شب بابا امیر تصمیم گرفت یه سر و سامونی به اتاق خوابمون بده و می گفت باید تخت بنیتا رو ببریم توی اتاق خودش تا هم  اتاق خودمون شکل قبلیش رو بگیره و هم بنیتا یاد بگیره کم کم بره توی اتاق خودش بخوابه و من به بابایی گفتم امکان نداره بتونم انقدر راحت ببرمش توی اتاق خودش هم دل خودم طاقت نمی یاره و هم بچه دو سال و خورده ای پیشم خوابیده  زود عادت به جدا خوابیدن نمی کنه ...خلاصه که ما به این نیت تخت تو رو اوردیم توی اتاقت که حداقل چندماهی وقت رو باید صرف آموزش جدا خوابیدن شما بکنیم ..اون شب شما خونه باباجون بودی و وقتی آخرشب آوردیمت خونه و تختت رو دیدی کلی ذوق کردی و گفتی به به چه جای خوبیه !و رفتی روش بازی کردن بعدم چراغارو خاموش کردم و گفتم من می خوام توی تختت با نی نیهات لالا کنم توهم زود اومدی کنارم و گفتی منم می یام پیشت ...اون شب چندبار رفتی توی اتاق خودمون پیش بابایی و دوباره برمی گشتی پیش من و آخر سر توی تختت خوابیدی تا صبح و جالب اینکه صبح که با خوشحالی از اینکه توی اتاق خودت خوابیده بودی اومدی منو بیدار کردی....از اون موقع ده شبانه روز می گذره که تو جدا می خوابی ...به همین راحتی و من اصلا باورم نمی شد ببینم تو انقدر سریع با این قضیه کنار اومدی ...خداروشکر که انقدر مستقل و فهمیده ای گل من

عزیزدلم دو سال و چهار ماه شبها کنار تو خوابیدم و صبح ها با صدای نازت از خواب بیدار شدم ...اما حالا گرچه به اندازه یک دیوار از تودور شدم اما انگار به ناچار روی دلبستگی هایم پا گذاشتم ...چه کنم که این رسم زمونه ست که نباید به هیچ چیز این زندگی دل بست اینگونه است که تو می توانی بزرگ شوی مستقل شوی و کم کم آماده شوی بدون وابستگی زندگی کنی دختر بی همتایم

 

نوشته شده در چهارشنبه 29 مرداد 1393ساعت 3:28 توسط مامان گل ناز |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد